![]() |
![]() |
|
| اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و جعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه |
|
قابل توجه بازدید کنندگان محترم و دوست داشتنی!
از اون جایی که خودتون هم می دونید این وبلاگ برای شماست که هنوز پا بر جاست و اگه شما و الطاف بسیارتون نبود همون اوایل کار این وبلاگ شکست خورده بود!
و هم چنین از اون جایی که هر عمل یک عکس العملی داره؛
و بازم همچنین که مدیر یک وبلاگ یا وبسایت، به اندازه دقتی که بازدید کنندگاندارن نمی تونن در مورد کار خودشون نظر بدن یا اشکال یابی (ویراش) کنند؛
از شما می خواهیم که با نظراتتون:
۱- به ما دل گرمی بدین که یکی به کار ما عنایت داره؛
۲- عکس العمل کار ما باشین؛
۳- ما رو در نوشتن متونی بهتر و وبلاگی زیبا تر یاری فرمایید.
با تشکر از همکاری شما
در ضمن
این وبلاگ هر یکشنبه بروز رسانی می شود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 19:49 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم وبلاگ گروه خوشه چینان مدرسه دانشجویی قرآن عترت (علیهم السلام) با متن های منتخب گروه همیشه به روز است www.khushechin-vahy.persianblog.ir |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 11:24 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
|
بسم الله الرحیم من تصمیم گرفتم تا آماده شدن مطالب دانلود و کتب علامه و خروجی های مدرسه درباره کتاب داستان راستان فرازی خوانده باشیم این کتاب اثر شهید مطهری است و جلد اول آن در 19 تیر ماه 1339 هجری شمسی مطابق با 15 محرم الحرام آبانماه 1343 شمسي مطابق 29 جمادي الثانيه 1384 قمري باز هم در تهران به پایان رسیده است 1380 هجری قمری در تهران به پایان رسیده و جلد دوم آن در این دو جلد کتاب شامل 125 روایاتی از رسول اکرم و امامان معصوم به صورت داستان است که جلد اول دارای 75 و جلد دوم آن دارای 50 داستان است شهید مرتضی مطهری در سال 1299 شمسی چشم به جهان گشود و در سال 58 به شهادت رسید. چاپ این کتاب هم بر عهده انتشارات صدرا است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:58 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
(10) امام باقر و مرد مسيحيامام باقر ، محمد بن علي بن الحسين " ع " ، لقبش " باقر " است . باقر يعني شكافنده . به آن حضرت " باقر العلوم " مي گفتند ، يعني شكافنده دانشها . مردي مسيحي ، به صورت سخريه و استهزاء ، كلمه " باقر " را تصحيف كرد به كلمه " بقر " - يعني گاو - به آن حضرت گفت : " انت بقر " يعني تو گاوي امام بدون آنكه از خود ناراحتي نشان بدهد و اظهار عصبانيت كند ، با كمال سادگي گفت : " نه ، من بقر نيستم من باقرم " . مسيحي : " تو پسر زني هستي كه آشپز بود " . - " شغلش اين بود ، عار و ننگي محسوب نمي شود " . - " مادرت سياه و بي شرم و بد زبان بود " . - " اگر اين نسبتها كه به مادرم مي دهي راست است ، خداوند او را بيامرزد و از گناهش بگذرد . و اگر دروغ است ، از گناه تو بگذرد كه دروغ و افترا بستي " . مشاهده اين همه حلم ، از مردي كه قادر بود همه گونه موجبات آزار يك مرد خارج از دين اسلام را فراهم آورد ، كافي بود كه انقلابي در روحيه مرد مسيحي ايجاد نمايد ، و او را به سوي اسلام بكشاند . مرد مسيحي بعدا مسلمان شد ( 1 ) . 1. بحار الانوار ، جلد 11 ، حالات امام باقر ، صفحه . 83 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:43 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:42 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:40 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:40 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:38 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
(5) همسفر حجمردي از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براي امام صادق تعريف مي كرد ، مخصوصا يكي از همسفران خويش را بسيار مي ستود كه ، چه مرد بزرگواري بود ، ما به معيت همچو مرد شريفي مفتخر بوديم . يكسره مشغول طاعت و عبادت بود ، همينكه در منزلي فرود مي آمديم او فورا به گوشه اي مي رفت ، و سجاده خويش را پهن مي كرد ، و به طاعت و عبادت خويش مشغول مي شد . امام : " پس چه كسي كارهاي او را انجام مي داد ؟ و كه حيوان او را تيمار مي كرد ؟ " - البته افتخار اين كارها با ما بود . او فقط به كارهاي مقدس خويش مشغول بود و كاري به اين كارها نداشت . - " بنابر اين همه شما از او برتر بوده ايد " . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:38 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
(4) بستن زانوي شترقافله چندين ساعت راه رفته بود . آثار خستگي در سواران و در مركبها پديد گشته بود . همينكه به منزلي رسيدند كه آنجا آبي بود ، قافله فرود آمد . رسول اكرم نيز كه همراه قافله بود ، شتر خويش را خوابانيد و پياده شد . قبل از همه چيز ، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند . رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد ، به آن سو كه آب بود روان شد ، ولي بعد از آنكه مقداري رفت ، بدون آنكه با احدي سخني بگويد ، به طرف مركب خويش بازگشت . اصحاب و ياران با تعجب باخود مي گفتند آيا اينجا را براي فرود آمدن نپسنديده است و مي خواهد فرمان حركت بدهد ؟ ! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنيدن فرمان بود . تعجب جمعيت هنگامي زياد شد كه ديدند همينكه به شتر خويش رسيد ، زانوبند را برداشت و زانوهاي شتر را بست ، و دو مرتبه به سوي مقصد اولي خويش روان شد . فريادها از اطراف بلند شد : " اي رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادي كه اين كار را برايت بكنيم ، و به خودت زحمت دادي و برگشتي ؟ ما كه با كمال افتخار براي انجام اين خدمت آماده بوديم " . در جواب آنها فرمود : " هرگز از ديگران در كارهاي خود كمك نخواهيد ، و بديگران اتكا نكنيد ، ولو براي يك قطعه چوب مسواك باشد " ( 1 ) . 1. لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك . كحل البصر محمد قمي ، صفحه . 69 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:36 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
(3) خواهش دعاشخصي باهيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق " ع " آمد و گفت : " درباره من دعايي بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقي بدهد ، كه خيلي فقير و تنگدستم " . امام : " هرگز دعا نمي كنم " . - " چرا دعا نمي كنيد ؟ ! " " براي اينكه خداوند راهي براي اينكار معين كرده است ، خداوند امر كرده كه روزي را پي جويي كنيد ، و طلب نماييد . اما تو مي خواهي در خانه خود بنشيني ، و با دعا روزي را به خانه خود بكشاني!( 1 ) 1. وسائل ، چاپ امير بهادر ، ج 2 ، صفحه . 529 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:36 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
|
(2) مردی که کمک می خواست به گذشته پرمشقت خويش مي انديشيد ، به يادش مي افتاد كه چه روزهاي تلخ و پر مرارتي را پشت سر گذاشته ، روزهايي كه حتي قادر نبود قوت روزانه زن و كودكان معصومش را فراهم نمايد . با خود فكر مي كرد كه چگونه يك جمله كوتاه - فقط يك جمله - كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت ، به روحش نيرو داد و مسير زندگانيش را عوض كرد ، و او و خانواده اش را از فقر و نكبتي كه گرفتار آن بودند نجات داد . او يكي از صحابه رسول اكرم بود . فقر و تنگدستي براو چيره شده بود . در يك روز كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده ، با مشورت و پيشنهاد زنش تصميم گرفت برود ، و وضع خود را براي رسول اكرم شرح دهد ، و از آن حضرت استمداد مالي كند . با همين نيت رفت ، ولي قبل از آنكه حاجت خود را بگويد اين جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد : " هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي كنيم ، ولي اگر كسي بي نيازي بورزد و دست حاجت پيش مخلوقي دراز نكند ، خداوند او را بي نياز مي كند " . آن روز چيزي نگفت ، و به خانه خويش برگشت . باز با هيولاي مهيب فقر كه همچنان بر خانه اش سايه افكنده بود روبرو شد ، ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس رسول اكرم حاضر شد ، آن روز هم همان جمله را از رسول اكرم شنيد : " هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي كنيم ، ولي اگر كسي بي نيازي بورزد خداوند او را بي نياز مي كند " . اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگويد ، به خانه خويش برگشت . و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعيف و بيچاره و ناتوان مي ديد ، براي سومين بار به همان نيت به مجلس رسول اكرم رفت ، باز هم لبهاي رسول اكرم به حركت آمد ، و با همان آهنگ - كه به دل قوت و به روح اطمينان مي بخشيد - همان جمله را تكرار كرد . اين بار كه آن جمله را شنيد ، اطمينان بيشتري در قلب خود احساس كرد . حس كرد كه كليد مشكل خويش را در همين جمله يافته است . وقتي كه خارج شد با قدمهاي مطمئنتري راه مي رفت . با خود فكر مي كرد كه ديگر هرگز به دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت . به خدا تكيه مي كنم و از نيرو و استعدادي كه در وجود خودم به وديعت گذاشته شده استفاده مي كنم ، واز او مي خواهم كه مرا در كاري كه پيش مي گيرم موفق گرداند و مرا بي نياز سازد . با خودش فكر كرد كه از من چه كاري ساخته است ؟ به نظرش رسيد عجالة اين قدر از او ساخته هست كه برود به صحرا و هيزمي جمع كند و بياورد و بفروشد . رفت و تيشه اي عاريه كرد و به صحرا رفت ، هيزمي جمع كرد و فروخت . لذت حاصل دسترنج خويش را چشيد . روزهاي ديگر به اينكار ادامه داد ، تا تدريجا توانست از همين پول براي خود تيشه و حيوان و ساير لوازم كار را بخرد . باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمايه و غلاماني شد . روزي رسول اكرم به او رسيد و تبسم كنان فرمود : " نگفتم ، هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي دهيم ، ولي اگر بي نيازي بورزد خداوند او را بي نياز مي كند " ( 1 ) 1. اصول كافي ، ج 2 ، صفحه 139 - " باب القناعة " . و سفينة البحار ، ماده " قنع " . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:32 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
|
(1) رسول خدا ودو حلقه جمعیت رسول خدا وارد مسجد شد چشمش به یک اجتماع افتاد که از دو دسته تشکیل شده بود و هر دسته ای حلقه ای تشکیل داده بود یک دسته مشغول عبادت و ذکر و دسته دیگر به تعلیم و تعلم و یاد گرفتن سرگرم بودند. هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور و خرسند شد. به کسانی که همراهش بودند رو کرد و فرمود: ((این هر دو دسته کار نیک می کنند و بر خیر و سعادت اند ، لکن من برای تعلیم و دانا کردن فرستاده شده ام.)) پس خودش به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آن ها نشست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 18:16 توسط عضوی از مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع) |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| عکس هفته |
حزب فقط حزب علی
رهبر فقط سید علی |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب و نکات مفید علامه قرآن خلاصه کتب آیت الله جوادی آملی سیاسی طرح درس داستان مدرسه دانشجویی استاد مطهری داستان راستان تبلیغات و لینکستان |
|
RSS
|